محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3676

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چنان بود كه بحير از كشته شدن به غافلگيرى بيمناك بود و به هيچكس اطمينان نمىكرد و چون صعصعه با نامهء ياران وى بيامد و گفت : « يكى از مردم بكر بن وايلم » ، از وى اطمينان يافت . گويد : يك روز صعصعه بيامد ، بحير در مجلس مهلب نشسته بود پيراهنى و عبايى به تن داشت و پاپوش به پاى . پشت سر وى بنشست و سپس به دو نزديك شد و بر او افتاد گويى با وى سخن مىكرد و خنجر خويش را به تهيگاهش زد و در شكمش فرو برد . كسان گفتند : « خارجى است » ، و او بانگ زد : « اى خونيهاى بكير ، من خونخواه بكيرم . » گويد : ابو العجفا پسر ابى الخرقا كه در آن وقت سالار نگهبانى مهلب بود او را بگرفت و پيش مهلب برد كه به دو گفت : « تيره روز باشى ، انتقامت را نگرفتى ، خودت را نيز به كشتن دادى ، بحير چيزيش نيست » گفت : « ضربتى به دو زده‌ام كه اگر ميان كسان تقسيم شود خواهند مرد ، بوى شكمش را در دستم يافتم . » گويد : پس مهلب او را بداشت و كسانى از ابناء در زندان پيش وى رفتند و سرش را ببوسيدند . گويد : بحير روز بعد ، هنگام بر آمدن روز بمرد ، به صعصعه گفتند : « بحير مرد . » گفت : « اكنون هر چه مىخواهيد و نظر داريد دربارهء من بكنيد اكنون كه نذرهاى زنان بنى عوف مسجل شد و انتقام خويش را گرفتم ، اهميت نمىدهم كه چه خواهد شد به خدا بارها در خلوت فرصت اين كار به دست آمد اما خوش نداشتم كه نهانى او را بكشم . » مهلب گفت : « كسى را نديده‌ام كه نسبت به مرگ بىاعتناتر و صبورتر از اين باشد » آنگاه بگفت تا ابو سويقه عموزادهء بحير او را بكشد .